آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم
پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند
این چهارپاره رو جدید نوشتم و مصرع سوم هر بیت که البته در گیومه هم گذاشتم رو جناب حافظ گفته. بخند مسخره کن درد من تماشاییست تمام شهر به این حال خسته می خندند "خوشم که دیده به دیدار دوست کردم باز" رسیدم از تو به خویش و رها شدم از بند رسیدم از تو به خویش و شهود معنا شد نبود هیچ منی در منی که من بودم "میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست" نه من تو و نه خدا و نه خویشتن بودم کدام قبله؟ کجای جهان؟ چه می گویی؟! من از اناالحق حلّاج ها نمی گویم "چو مستعد ّنظر نیستی وصال مجوی" که گرچه تشنه ولی آب را نمی جویم (1 کجای قصه زلیخا عقب کشید از عشق؟ من از وصال تو تا وصل دوست رقصیدم "مکن به چشم حقارت نگاه در من مست" که شعله ور شدم و در خدا خدا دیدم!!... پی نوشت: 1) آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست (مولوی) 2) بخند مسخره کن درد من تماشاییست شعری تقدیمی از داداش گلم: علی شوش. این شعر از داداش خوبم علی شوش هست که روز تولدم بهم تقدیم کرد. دست گلش درد نکنه. نمیدونی وقتی یکی برای آدم شعر بگه چه حال قشنگی داره. هوای نصف جهان را برای من بفرست طنز اصفهونی فرشی هیچ شهری تو دنیا رو دسی ناین نیمیرِد فیلـم اِگِــر چیــز نباشِـد رو پـرده اُکـرایـن نیمیـرِد بذا هـرچی پُش سَرِد می خوان بگن خیالی نیس اِز دعــا گـربه کــوره تـاقـی خِـلا پایـن نیمیــرِد طنز تهرونی دنیـــا و تمـام لحظـه هـایـش دردست هرکس که به ما حواله شد نامردست اخـلاق سگـی دارم و بی حوصلــه ام انگـــار تــریلـی دلــم چــپ کــردسـت! وصال این یوسف گمگشته, نه در چاه نمانده ست آزاد و رهــا گشتــه و گـمــراه نمـانـده سـت ای عشـق زمینـی کـه رسیـدم بـه وصـالـت از وصـل تـو تـا وصـل خـدا راه نمـانـده ست! مرگ ترسم که سر کوی تو بی تاب بمیرم بـیــدارم و ای وای اگـر خـواب بمیـرم تــا روح مـن آرام بـگیــرد ز دل خــاک بگـذار در آغــوش تـو سیـراب بمیـرم بی معرفت آزاد آزادی و دنیـــــا را نــمــی بیـنــــی در لحظه ها غرقی و فردا را نمی بینی بـی تـو تمــام زندگـی را اشـک باریــدم بی معرفت آخـر چـرا مـا را نمی بینی؟ داستـان تـو و مـن مـاه و پلنـگ است عـزیـز چه بگویم که دلم خسته و تنـگ است عزیـز تیـر چشمـت همـه را کشت و اهـورایی کـرد در نگاهت به گمان جبهه ی جنگ است عزیز از دست تو در حسرت خوابم امشب از بوسه ی تـو در تب و تابـم امشب هــرچنـد بـه مـن علاقــه داری امــا بس کن پشـه بگـذار بخوابـم امشب ای آن کـه زرنـگـی و بـه خـود میبـالی مـن سـاده ام و شیــره سـرم میمالی وجـه شبـه تـو و فلسطیــن ایـن است روز و شب و وقت و نیمه وقت اشغالی هـرکس کـه شمـاره داد نیت دارد سـرکـاری عاشقـانه حکمـت دارد بی بوسه و شب بخیر و یاری زیبا خواب "کپـه ی مرگ" حقیقت دارد و در پایان تقدیم به استاد خالو راشد: من رشته ام و تو دیگی از آش استاد سلطـانی و من شبیه اوبـاش استـاد در طنز و نطنـز شعــــرهایت غــرقـم خالــوی توام راشد مــن باش استـاد مـن بودم و از جنس نبـودن هـوسی مـی گفت: نبایسـت به فـردا بـرسی شاید برسم... ولی کجا؟... آه... چرا؟ بـر تخت قـطار گـریه می کـرد کسی سیـد مهـدی مـوسـوی اولین تجربه ی من در غزل پست مدرن: از مــردنـم روی گـذشتــه تـا همیـن امــروز از س/ک/س, از اوج همـاغـوشی مـن بـا تـو از دیـن و ایمـانی کـه سـوزانـدم کـه سـوزانـدی از شیشــه هــای ویســکـی از آب جـو تـا تـو از اشـک هـای هـرشبـم بـا هــر پـک سیگــار از عکــس هــایت روی دیــوار اتاقـی کــه از خـودکـشی در وان یــک حمــام خـون آلــود از پـارتـی هــای شبــانــه تـوی بـاغـی کــه ســر در گـمم مثــل جـنینـی در رحــم امــا هـرلحظــه می پیچـد درون مـن صـدایی کـه: من تو, تو من, من تو, تو من, من تو, تو من, من تو از گـم شـدن در فلسفــه, عـرفـان, خـدایی که از پـوچـی دنیـای ایـن صـادق هـدایـت هـا از شعــرهـای نیـمـه کـاره تـوی افـکـارم سیگار و چایی, رقص و شعر و درس و دانشگاه مـن هـم کسی مـانـنـد تـو علاف و بیـکـارم چندروز پیش توی پارک نشسته بودم که یه دختر بچه ای با چشم های سبز اومد و با نگاهی ملتمسانه خواست که ازش دعا بخرم. باهاش دوست شدم. اسمش سارا بود. و حاصل این دوستی یک دعا و تولد یک رباعی در درونم شد... قـربانی سـرنوشت و دهـرم مـردم با هـرچه خداست. قهر قهرم مـردم یـک دانـه, فقـط یکی بخـر آقـا جـان سـارای دعـافــروش شهـرم مـردم رباعی: برداشتـــه شــد بیــن مـن و او دیـوار بـوسیـــدم و بـوسیـــد لبـانــم را یــار برخیز و به دادم برس امشب ای مرگ ایــن دختــر خـواب دیــده را کـن بیـدار چهارپاره: بـا مـن بگـو امشب کجـای شهــر می رقصی؟ امشب شـراب کهنه از دست کـه می نوشی؟ امشب کدامیـن دختـر از تو بوسـه می گیــرد؟ امشب که را می بوسی و با که هم آغوشی؟ از پیـچــش مــویـت بگــو کــه پیــچ و تـابـم داد از بـــرق چشمــانت کــه رخنـه در وجـودم کرد با مـن بگــو از شــادی و غــم هــای هــرروزت با مـــن بگـــو از دود قلیــانت کــه دودم کـــرد ای بی خبـر از عشــق, دردم را تمــاشــا کــن ای مـرد, ای اسطـوره ی قدرت که بی رحمی من در تو می سـوزم ولی تو در هـوس غرقی ای آن کــه درد زن جمــاعــت را نمـی فهمــی بــا مــن بگــو از لــختــی و عــریــانـی روحــت از عشـــق بــازی هـــات روی تخـت ایـمـــانــم یـک شــب بســوزان چــادر حجـب و حیــایـم را آتــش بـزن, در خویــش غــرقم کن, بســوزانـم تکه پاره ها: 1) می خواهم بالا بیاورم شعری در گلویم گیر کرده است آه... دست خدا پشتم نمی زند! 2) آنگونه در تو غرق شده ام که خدا در من وای بر من! 3) من نه درویشم نه عارف نه انسانم نه خدا تنها این را می دانم که من, من نیستم من کیستم؟! چهار پاره: بی شیله پیلـه می نویسم دوستـت دارم فـرقی نـدارد اینکـه بــاور می کنـی یـا نـه آغوش خود را باز کن بر هرکه می خواهی آغـوش خـود را باز کن بر هـرکه... امـا نه آغـوش تـو عمــری عبـادتگـاه روحـم بـود حتـی نفهمیـدی کـه در تـو زندگـی کـردم حیـف است این معبـد پنـاه ناکسـان باشد در تـو بـه دنبـال وجـود خویـش می گردم من مالکت نه, مالکت نه, عاشقت هستم عشـق حقیقـی مالکیـت را نمی خـواهـد ای بـرگ پاییـزی رهایـت مـی کنـم در بـاد هرچند عاشق این طریقت را نمی خواهد فکـر مـرا هـرگز نکن وقتی کـه تـو خوبی حال منِ آشفته ی دیوانه هم خوب است می سوزم از داغ تو و این بی تو بودن ها اما خیالت تخت, صبرم, صبـر ایـوب است

و زنده رود روان را برای من بفرست
از این تناسب ابرو و چشمت عکس بگیر
سلاح تیر و کمان را برای من بفرست
نماز بچه تماشای چشم مست شماست
شراب وقت اذان را برای من بفرست
ببند دفتر بازار مینیاتور ها را
و بهت فرشچیان را برای من بفرست
مرا به عالی قاپو و قیصریه ببر
شکوه نقش جهان را برای من بفرست
چهارباغ رباعی و زنده رود غزل
منار طنز نشان را برای من بفرست
تمام هشت بهشت غزل برای شما
بهانه ای شده تا بشنوم صدای شما
برای آن که شوم راهی دیار عشق
به لهجه ات چمدان را برای من بفرست





| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

