آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم
پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند
این چهارپاره رو جدید نوشتم و مصرع سوم هر بیت که البته در گیومه هم گذاشتم رو جناب حافظ گفته. بخند مسخره کن درد من تماشاییست تمام شهر به این حال خسته می خندند "خوشم که دیده به دیدار دوست کردم باز" رسیدم از تو به خویش و رها شدم از بند رسیدم از تو به خویش و شهود معنا شد نبود هیچ منی در منی که من بودم "میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست" نه من تو و نه خدا و نه خویشتن بودم کدام قبله؟ کجای جهان؟ چه می گویی؟! من از اناالحق حلّاج ها نمی گویم "چو مستعد ّنظر نیستی وصال مجوی" که گرچه تشنه ولی آب را نمی جویم (1 کجای قصه زلیخا عقب کشید از عشق؟ من از وصال تو تا وصل دوست رقصیدم "مکن به چشم حقارت نگاه در من مست" که شعله ور شدم و در خدا خدا دیدم!!... پی نوشت: 1) آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست (مولوی) 2) بخند مسخره کن درد من تماشاییست
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

