آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم
پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند
وصال این یوسف گمگشته, نه در چاه نمانده ست آزاد و رهــا گشتــه و گـمــراه نمـانـده سـت ای عشـق زمینـی کـه رسیـدم بـه وصـالـت از وصـل تـو تـا وصـل خـدا راه نمـانـده ست! مرگ ترسم که سر کوی تو بی تاب بمیرم بـیــدارم و ای وای اگـر خـواب بمیـرم تــا روح مـن آرام بـگیــرد ز دل خــاک بگـذار در آغــوش تـو سیـراب بمیـرم بی معرفت آزاد آزادی و دنیـــــا را نــمــی بیـنــــی در لحظه ها غرقی و فردا را نمی بینی بـی تـو تمــام زندگـی را اشـک باریــدم بی معرفت آخـر چـرا مـا را نمی بینی؟
نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت
٦:٥۳ ب.ظ توسط رزیتا کریمی (آبجی) نظرات ()
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

