آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم

پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند

 

داستـان تـو و مـن مـاه و پلنـگ است عـزیـز

چه بگویم که دلم خسته و تنـگ است عزیـز

تیـر چشمـت همـه را کشت و اهـورایی کـرد

در نگاهت به گمان جبهه ی جنگ است عزیز

 

از دست تو در حسرت خوابم امشب

 از بوسه ی تـو در تب و تابـم امشب

هــرچنـد بـه مـن علاقــه داری امــا

بس کن پشـه بگـذار بخوابـم امشب

 

ای آن کـه زرنـگـی و بـه خـود میبـالی

مـن سـاده ام و شیــره سـرم میمالی

وجـه شبـه تـو و فلسطیــن ایـن است

روز و شب و وقت و نیمه وقت اشغالی

 

هـرکس کـه شمـاره داد نیت دارد

سـرکـاری عاشقـانه حکمـت دارد

بی بوسه و شب بخیر و یاری زیبا

خواب "کپـه ی مرگ" حقیقت دارد

 

و در پایان تقدیم به استاد خالو راشد:

من رشته ام و تو دیگی از آش استاد

سلطـانی و من شبیه اوبـاش استـاد

در طنز و نطنـز شعــــرهایت غــرقـم 

خالــوی توام راشد مــن باش استـاد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط رزیتا کریمی (آبجی) نظرات ()



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت