آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم
پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند
داستـان تـو و مـن مـاه و پلنـگ است عـزیـز چه بگویم که دلم خسته و تنـگ است عزیـز تیـر چشمـت همـه را کشت و اهـورایی کـرد در نگاهت به گمان جبهه ی جنگ است عزیز از دست تو در حسرت خوابم امشب از بوسه ی تـو در تب و تابـم امشب هــرچنـد بـه مـن علاقــه داری امــا بس کن پشـه بگـذار بخوابـم امشب ای آن کـه زرنـگـی و بـه خـود میبـالی مـن سـاده ام و شیــره سـرم میمالی وجـه شبـه تـو و فلسطیــن ایـن است روز و شب و وقت و نیمه وقت اشغالی هـرکس کـه شمـاره داد نیت دارد سـرکـاری عاشقـانه حکمـت دارد بی بوسه و شب بخیر و یاری زیبا خواب "کپـه ی مرگ" حقیقت دارد و در پایان تقدیم به استاد خالو راشد: من رشته ام و تو دیگی از آش استاد سلطـانی و من شبیه اوبـاش استـاد در طنز و نطنـز شعــــرهایت غــرقـم خالــوی توام راشد مــن باش استـاد
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

