آتش بزن مرا که به فردا نمی کشم
پیر محله کف به دف, پنجه به پوست می زند/ یا ز تو شکوه می کند, یا در دوست می زند
چندروز پیش توی پارک نشسته بودم که یه دختر بچه ای با چشم های سبز اومد و با نگاهی ملتمسانه خواست که ازش دعا بخرم. باهاش دوست شدم. اسمش سارا بود. و حاصل این دوستی یک دعا و تولد یک رباعی در درونم شد... قـربانی سـرنوشت و دهـرم مـردم با هـرچه خداست. قهر قهرم مـردم یـک دانـه, فقـط یکی بخـر آقـا جـان سـارای دعـافــروش شهـرم مـردم رباعی: برداشتـــه شــد بیــن مـن و او دیـوار بـوسیـــدم و بـوسیـــد لبـانــم را یــار برخیز و به دادم برس امشب ای مرگ ایــن دختــر خـواب دیــده را کـن بیـدار چهارپاره: بـا مـن بگـو امشب کجـای شهــر می رقصی؟ امشب شـراب کهنه از دست کـه می نوشی؟ امشب کدامیـن دختـر از تو بوسـه می گیــرد؟ امشب که را می بوسی و با که هم آغوشی؟ از پیـچــش مــویـت بگــو کــه پیــچ و تـابـم داد از بـــرق چشمــانت کــه رخنـه در وجـودم کرد با مـن بگــو از شــادی و غــم هــای هــرروزت با مـــن بگـــو از دود قلیــانت کــه دودم کـــرد ای بی خبـر از عشــق, دردم را تمــاشــا کــن ای مـرد, ای اسطـوره ی قدرت که بی رحمی من در تو می سـوزم ولی تو در هـوس غرقی ای آن کــه درد زن جمــاعــت را نمـی فهمــی بــا مــن بگــو از لــختــی و عــریــانـی روحــت از عشـــق بــازی هـــات روی تخـت ایـمـــانــم یـک شــب بســوزان چــادر حجـب و حیــایـم را آتــش بـزن, در خویــش غــرقم کن, بســوزانـم تکه پاره ها: 1) می خواهم بالا بیاورم شعری در گلویم گیر کرده است آه... دست خدا پشتم نمی زند! 2) آنگونه در تو غرق شده ام که خدا در من وای بر من! 3) من نه درویشم نه عارف نه انسانم نه خدا تنها این را می دانم که من, من نیستم من کیستم؟! چهار پاره: بی شیله پیلـه می نویسم دوستـت دارم فـرقی نـدارد اینکـه بــاور می کنـی یـا نـه آغوش خود را باز کن بر هرکه می خواهی آغـوش خـود را باز کن بر هـرکه... امـا نه آغـوش تـو عمــری عبـادتگـاه روحـم بـود حتـی نفهمیـدی کـه در تـو زندگـی کـردم حیـف است این معبـد پنـاه ناکسـان باشد در تـو بـه دنبـال وجـود خویـش می گردم من مالکت نه, مالکت نه, عاشقت هستم عشـق حقیقـی مالکیـت را نمی خـواهـد ای بـرگ پاییـزی رهایـت مـی کنـم در بـاد هرچند عاشق این طریقت را نمی خواهد فکـر مـرا هـرگز نکن وقتی کـه تـو خوبی حال منِ آشفته ی دیوانه هم خوب است می سوزم از داغ تو و این بی تو بودن ها اما خیالت تخت, صبرم, صبـر ایـوب است حاشیه: این روزها حال عجیبی دارم. سرگردانم. سرگردان تر از برگ های پاییزی رها در باد. دو روز پیش وسط خیابان شیخ مفید اصفهان، بین ماشین هایی که پشت ترافیک گیر کرده بودند غرق در گریه با فریاد می خندیدم و وقتیکه رانندگان با عصبانیت بوق می زدند و فحش می دادند لذت می بردم! چرا که هرچه می گفتند از اعماق قلبشان می آمد و حرفی که از دل بیاید بی شک به دل خواهد نشست. راستی گفتم خیابان شیخ مفید! وقتی نام این خیابان را می شنوم خنده ام می گیرد! من که تا به حال هیچ شیخ مفیدی را ندیده ام!!! این روزها آشفته ام. آشفته تر از طوفان. این روزها بدجور عاشق سیگارم. چرا که بوسه برایش مقدّس است، و برای بوسیدن لب هایم خود را به آتش می کشد و با عشق، می سوزد!!! غزل سرای خوبی نیستم اما به اشعاری که ناخودآگاه می آیند، هرچند از نظر تکنیکی ایراد داشته باشند احترام می گذارم. این غزل بی آنکه بخواهم چیزی بنویسم آمد و من نوشتم. غزل: آتــش گــرفتــه ام، کــو دلـــربــای مــن؟ حتّــا دلــش نکـــرد، یکـــدم هــوای مــن هــر لحظه هــر کجـا فــریــاد می کشــم شایـد کـه حس کند ایـن ضجّـه های مــن دستـم بگیـر خـدا، در اشـک غــرق شـدم هـرگــز نبــوده ایـن، مُــردن ســزای مــن دیگــر بــریده ام از هــرچــه بـود و هسـت ای کاش می گذاشت، خود را به جای من وقتـی کــه یوسفــم تنهــا نشستـه است آخـر چـه می شود مهــر و وفـای مـن؟؟؟ بی خیال از غم دنیا این هم یک رباعی با لهجه ی اصفهانی: اِز دسّی تو در حسرِتی خوابم اَمشب اِز ماچـا موچی تو در تبـا تابــم اَمشب هـرچَـن کـه بـه مـن علاقـه داری امّـا وِل کـون اُی پِشِـه بـذار بخوابم اَمشب ترجمه ی همین رباعی بدون لهجه: از دست تو در حسرت خوابم امشب از بـوسـه ی تـو در تب و تابم امشب هــرچنــد بـه مـن علاقـه داری امّــا بس کن پشـه، بگذار بخوابـم امشب گاهی اتفاق هایی در زندگی آدم می افتد و نشانه هایی سر راهمان قرار می گیرد که تازه آن وقت می فهمیم چقدر خدا دوستمان دارد. وقتی بچه بودم می گفتند:دنیا کوچک است و من می خندیدم و میگفتم: دنیا به این بزرگی! چقدر بزرگترها چرند می گویند. و امروز آنقدر دنیا را کوچک می بینم که حس می کنم در آن، جا نمی شوم! راستی گاهی چقدر دو نفر شبیه همدیگر می شوند. درست مثل من و تو. شاید روحمان یکیست! اما نه. مگر می شود؟ شاید خواب می بینیم. شاید شاید شاید...
چقد شبیه همیم، غرق حسّ و حالی زرد گذشته ای به سیاهیّ نیمه شب داریم درون خلوت خاموش این خراب آباد مردّدیم که دل را دوباره بسپاریم نه از گذشته نگو، نه، به حال، دلخوش باش اگرچه بارها از زمانه سر خوردیم بزن به راه دل و بی خیال فرداها مگر نه اینکه در این راه، عشق را بردیم؟ به شانه هام بزن تکیه و نگاهم کن بیا به بی کسی خویش مرهمی بزنیم از این کویر غریب و بدون آب و علف به دشت سبز پر از عشق و خرّمی بزنیم چقدر ساده من و تو به هم گره خوردیم تفالّی که به حافظ زدیم یادت هست؟ بیا قسم بخوریم تکیه گاه هم باشیم به قلّه ها برسیم از سقوط این بن بست بزن که تشنه ی تارم، بزن دفش با من به دست هات سپردم دو دست سردم را قسم به حرمت دل، پا به پات می آیم به جز تو با که بگویم دوباره دردم را؟ ... نشانه های خدا بین ما درخشید و چه اتّفاق عجیبی... باورش سخت است دلت خوش است به این دختر پریشان و دلم خوش است و کنارت، عجیب خوشبخت است... سکــوت می کنم امشـب، به احتـرام دلـم خمـار مستی ام امّــا شکستــه جـام دلـم ز نـوش لب هـایت مستِ مستِ مستم کن بیـــا و روح و دلــت را بــزن بــه نـــام دلــم فـرار می کنـی از مـن، و بـی خبـر از ایـن_ کــه ردّپــای تـو مـانـده ست روی بـام دلـم تو در منی، مـنِ مـن، روی چهـره پرده نزن کشیــده شـد بـه جنـون، راه نـاتـمــام دلـم سکـوت می کنـم امشب بـه احتــرام تـو و سکــوت می کنـم امشـب بـه احتـرام دلـم مـی روم ســوی نــاکـجـــا آبـــاد شایـــد آنجــا کسی مـرا فهمیــد شایـد آنجـا کسی مـرا حس کـرد شایــد آنجــا خــدا مــرا هــم دیـد مـی روم بـی صــدا، بدون هــدف در پـی ســرنوشـت بی فــرجـام می شــوم در خیالتـــان کمرنــگ شاعــری بـی نشـانـی و گمنــام مـی روم تــا از ایــن جهــان عبـث دل ببـرّم، که عشـق، ناپیــداست می گـذارم تـو را بـه حـال خـودت نرسیدن به عشـق هم، زیباسـت هیـــچ کس یـار مـن نبـود و نشـد مـی روم همــدم خـــودم باشــم از ازل هـم نشیـن مـن غــم بــود آه، تـا کـی رفیـــق غــم باشــم؟ راه رفتــن، بــه روی مــن بــاز و فکـر رفتـن.... خـدا چـه کابوسی دور خواهـم شد از زمیـن و زمـان می روم، پـس مـرا نمی بوسی؟





| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

